فلسفه نردباني است كه غرب از آن
بالا رفته، سپس كنارش گذاشته است. فلسفه نقش مهمي در روشن كردن
راهي براي تأسيس نهادهاي دموكراتيك در غرب ايفا كرده است. اين
نقش از آن رو بود كه فلسفه به سكولار شدن غرب كمك كرد، آن هم
با نشان دادن اين نكته كه اگر كشف و شهود را كنار گذاشته و
انسانها را موجوداتي قائم به ذات بيانگاريم ــ موجوداتي آزاد
براي طرحريزي قوانين خاص خود و نهادهاي خاص خود، آزاد براي از نو
آغاز كردن ــ چگونه وضعيتي به وجود خواهد آمد. اما در حال حاضر،
فلسفه ارتباط چنداني با حيات سياسي در قارههاي اروپا و آمريكا
ندارد.
در سدهي هجدهم، در عصر «روشنگري»
اروپايي، تفاوتهاي موجود بين نهادهاي سياسي، و جنبشهاي برخوردار
از آرا و عقايد سياسي، منعكسكنندهي تفاوتهاي موجود بين
ديدگاههاي فلسفي بود. ديدگاههاي همنوا با سامان سياسي سابق، در
مقايسه با مردمي كه خواهان تغييرات اجتماعي انقلابي بودند، كمتر
به الحاد ماترياليستي گرايش داشتند. اما حال، ارزشهاي عصر روشنگري
در سرتاسر غرب بديهي و مسلم فرض ميشوند، و «روشنگري» ديگر مسألهي
روز نيست. امروزه، سياست پيشرو است، و فلسفه از پس آن ميآيد.
حال، اول در مورد يك ديدگاه سياسي به نتيجهيي ميرسيم و بعد،
اگر تمايلي به اين كار داشته باشيم، به دنبال پشتوانهيي فلسفي
براي آن ميگرديم. اما داشتن چنين تمايلي امري اختياري، و نسبتاً
نامرسوم، است. اغلب روشنفكران غربي چيز چنداني از فلسفه
نميدانند، و چندان هم دغدغهي آن را ندارند. از ديد آنان، اعتقاد
به اين كه طرح و برنامههاي سياسي منعكسكنندهي باورهاي
فلسفياند به اين معني است كه كار دنيا وارونه شده است.
من اين بنمايهي بيربط بودن فلسفه
به دموكراسي را در ملاحظات خود شرح و بسط خواهم داد. عمدهي
آنچه خواهم گفت دربارهي وضعيت موجود در مملكت خود من خواهد بود،
اما گمان ميكنم كه بخش عمدهي گفتههايام در مورد دموكراسيهاي
اروپايي هم به همان اندازه مصداق دارد. در كشورهاي اروپايي،
همچنان كه در آمريكا، واژهي «دموكراسي» بهتدريج دو معناي متمايز
يافته است. دموكراسي در معناي محدودتر و كمينهگرايانهترش حاكي از
يك نظام حكومتي است كه در آن، قدرت در دست صاحبمنصباني است
كه با انتخابات آزاد برگزيده شدهاند. من دموكراسي به اين مفهوم
را «قانونمداري» (constitutionalism)
خواهم خواند. اما دموكراسي در معني گستردهترش حاكي از يك آرمان
اجتماعي، يعني تساوي فرصتها و برابري در برخورداري از امكانات
است. دموكراسي در اين معني دوم نشانگر جامعهيي است كه در آن،
همه از فرصتهاي همساني در زندگي برخوردار شده، و هيچكس از اين
بابت كه در خانوادهي فقيري به دنيا آمده، يا از اعقاب بردگان
است، يا زن است، و يا همجنسخواه است، رنج و دردي نخواهد ديد. من
دموكراسي در اين مفهوم را «مساواتطلبي» (egalitarianism)
خواهم خواند.
اگر از آمريكايياني
كه از صميم دل خواهان انتخاب مجدد پرزيدنت بوش به رياست جمهوري
آمريكا هستند، و فكر ميكنند كه انتخاب سناتور كري يك فاجعه خواهد
بود، بپرسيد كه آيا به دموكراسي معتقدند، از سؤال شما متعجب خواهند
شد. آنان پاسخ خواهند داد كه قطعاً به دموكراسي معتقدند. اما منظور
آنها اين است كه به حكومت قانونمدار معتقدند. آنان، بهخاطر اين
اعتقاد، آمادهاند كه نتيجهي انتخابات را هرچه باشد بپذيرند. اگر
كري در «مجمع انتخابكنندگان رئيس جمهور آمريكا» اكثريت را به دست
آورد، موجب خشم و انزجار آنان خواهد شد. اما آنان در اين فكر نيستند
كه با ريختن به خيابانها مانع از به قدرت رسيدن وي شوند. اين
پيشنهاد كه ژنرالهاي پنتاگون بايد كودتاي نظامي كرده و بوش را در
كاخ سفيد نگه دارند براي آنان بهشدت هولناك است.
افرادي كه بوش را بدترين رئيسجمهور آمريكا در دوران معاصر
دانسته، و نوميدانه به پيروزي كري، در انتخابات ماه نوامبر، دل
بستهاند نيز نتايج اين رقابت انتخاباتي قطعاً تنگاتنگ را به همين
منوال خواهند پذيرفت. چون آنان هم قانونمدار هستند. اگر كري
انتخابات را ببازد آنها قلباً ملول خواهند شد. با اين همه، آنان
تحمل چهار سال ديگر زيستن در چارچوب زمامداري جمهوريخواهان را بر
به راه انداختن انقلاب يا تن دادن به يك كودتاي نظامي ترجيح
ميدهند. دموكراتهاي دستچپي هم به اندازهي جمهوريخواهان
دستراستي به حراست از قانون اساسي آمريكا پايبندند.
اما اگر از اين دو عده بپرسيد كه منظورشان از
«دموكراسي» چيست، پاسخ يكساني نخواهيد شنيد. كساني كه به بوش
رأي ميدهند معمولاً مايلاند كه دموكراسي را بهعنوان قانونمداري
تعريف كنند ــ بهعنوان حكومتي كه صاحبمنصباناش با انتخابات آزاد
برگزيده شدهاند. اما بسياري از كساني كه به
كري رأي ميدهند ــ و بهويژه روشنفكران ــ خواهند گفت كه آمريكا
ــ با وجود داشتن پيشينهيي كمابيش 200 ساله در برگزاري انتخابات
آزاد ــ هنوز يك دموكراسي تمامعيار نيست. منظور آنها اين است كه
آمريكا اگرچه بهلحاظ قانونمداري يك دموكراسي بوده، با اين حال
بهلحاظ مساواتطلبي يك دموكراسي نيست. چون برابري فرصتها هنوز ميسر نشده است. آنها
ميگويند كه، در واقع، شكاف بين فقير و غني نه در حال پر شدن
بلكه در حال پهنتر شدن است، و قدرت دارد در دست معدودي از افراد
متمركزتر ميشود.
اين دموكراتهاي دستچپي سرنوشت احتمالي كودكان آمريكايي، چه
سياهپوست و چه سفيدپوست، را يادآور خواهند شد كه تحصيلات نامناسبي
داشته، در خانوادهيي پرورش يافتهاند كه از كار تماموقت پدر و
مادر تنها حدود 40000 دلار در سال عايدشان ميشود. اين رقم البته
پول زيادي به نظر ميرسد، اما در آمريكا اين عايدي بهمعني آن
است كه فرزندان خانوادههايي با اين سطح درآمد، از بسياري از
امتيازات محروماند، و احتمالاً قادر به ادامهي تحصيل در دانشگاه
يا پيدا كردن يك شغل مناسب نخواهند بود. براي آمريكايياني كه خود
را متعلق به جناح چپ سياسي ميدانند، اين
نابرابريها شرمآور است. اين نابرابريها نشان ميدهد كه آمريكا
اگرچه حكومتي دارد كه بهشكل دموكراتيك بر سر كار آمده، با اين
حال هنوز يك جامعهي بهراستي دموكراتيك ندارد.
از آن زمان كه والت ويتمن مقالهاش «دورنماهاي دموكراتيك» را در
اواسط سدهي نوزدهم نوشت، تاكنون، بدنهي اصلي فرهيختگان
آمريكايي دموكراسي را بهمعناي «مساواتطلبي اجتماعي»، و نه صرفاً
«حاكميت نمايندگان مردم»، به كار برده است. كاربرد اصطلاح
دموكراسي به اين شيوه در «دوران ترقي» (Progressive
Era) و از آن بيشتر در دوران اجراي
برنامههاي موسوم به «رويكرد جديد» (New Deal)
متداول شد. اين كاربرد به جنبش حمايت از حقوق مدني بهرهبري
مارتين لوتركينگ، جنبش فمينيستي، و جنبش حقوق زنان و مردان
همجنسخواه اجازه داد تا
فعاليتهاي خود را كوششهاي
پيگيرانهيي براي «تحقق بخشيدن به وعدهي دموكراسي آمريكايي»
توصيف كنند.
تا به اينجا سخني درباب رابطهي مذهب با دموكراسي آمريكايي
گفته نشد. اما براي فهم بستر كنوني برداشتهاي قانونمدارانه و
مساواتطلبانه از دموكراسي، درك اين نكته اهميت دارد كه
آمريكايياني كه گرايش سياسي چپ دارند كمتر از آناني كه گرايش
سياسي راست دارند به تعهدات و فعاليتهاي
مذهبي تمايل نشان ميدهند. چپگراياني كه از مؤمنان مذهبياند
تلاش چنداني در جهت تلفيق اعتقادات مذهبي و تمايلات سياسي خود
ندارند. آنان مذهب را بهعنوان يك مسألهي شخصي در نظر گرفته، از
سنت جفرسونيِ تساهل مذهبي پشتيباني كرده، و بر تمايل خود به
جدايي اكيد دين و سياست از يكديگر اصرار دارند.
اما در جناح راست سياسي، اعتقادات مذهبي و سياسي اغلب در هم
تنيدهاند. رأيدهندگان پروپاقرص بوش را كساني تشكيل ميدهند كه
نه تنها بهطرز چشمگيري بيش از رأيدهندگان پروپاقرص كري گذارشان
به كليسا ميافتد، بلكه بهطرز چشمگيري بيش از آنان با اصرار بوش
بر ضرورت انتخاب مسئولاني كه خدا را جدي بگيرند، و با توصيف بوش
از عيسا مسيح بهعنوان فيلسوف مورد علاقهي خود، احساس همدلي
دارند. رأيدهندگان پروپاقرص بوش اغلب ايالات متحدهي آمريكا را
مملكتي ميدانند كه مورد عنايت ويژهي خداي مسيحيت قرار دارد.
رأيدهندگان پروپاقرص بوش دوست دارند بگويند كه مملكت آنها «يك
مملكت مسيحي» است، و توجهي به اين ندارند كه اين تعبير ممكن
است براي هموطنان يهودي و مسلمانشان ناراحتكننده باشد. آنها
مايلاند كه ظهور آمريكا بهعنوان
تنها ابرقدرتِ برقرار را نه فقط بهعنوان يك واقعهي تاريخي بلكه
بهعنوان نشاني از لطف الاهي بيانگارند
با توجه به اين نگرشهاي متفاوت به اعتقادات مذهبي، ممكن است
اين فكر به ذهن ما خطور كند كه راست سياسي و چپ سياسي تضادي با
هم دارند كه منعكسكنندهي تفاوت بين كساني است كه دموكراسي را
مبتني بر بنيانهاي مذهبي ميدانند و كساني كه آن را مبتني بر
بنيانهاي فلسفي ميشمارند. اما، همچنان كه پيش از اين گفتم، اين
فكر گمراهكنندهيي است. سواي معدودي از استادان
الاهيات
و فلسفه، هيچ روشنفكر آمريكايي راستگرا يا چپگرايي دموكراسي، در
معني قانونمداري، را مبتني بر هيچيك از اين بنيانها نميداند.
اگر از اين روشنفكران بخواهيم كه تمايل خود به حكومت قانونمدار
را توجيه كنند آنان به احتمال قوي به تجربهي تاريخي استناد
خواهند كرد نه به اصول مذهبي يا فلسفي. هردو دسته احتمالاً بر اين
اظهارنظرِ اغلب مطرح وينستون چرچيل صحه ميگذارند كه «دموكراسي
بدترين شكل حكومتي است كه ميشود تصور كرد، اما در قياس با همهي
اَشكال حكومتي كه تاكنون بر سر كار آمدهاند بهترين است.» هردو
دسته همعقيدهاند كه مطبوعات آزاد، دستگاه قضايي آزاد، و انتخابات
آزاد بهترين سپر در برابر سوءاستفاده از قدرت حكومتي است،
سوءاستفادهيي كه مشخصهي رژيمهاي سلطنتي
اروپايي، و رژيمهاي فاشيستي و كمونيستي، بوده است.
مناظرات
مطرح ميان راستگرايان و چپگرايان بر سر ضرورت تدوين قوانين
حامي مساوات اجتماعي به اعتقادات مذهبي متضاد يا اصول فلسفي
متضاد نيز ربطي ندارد. مشاجرهي كساني كه التزام به دموكراسي را
التزام به ايجاد يك جامعهي مساواتطلب ميدانند و كساني كه در
نظام رفاه اجتماعي، و در تدوين مقررات دولتي براي تضمين برابري
در فرصتها، فايدهيي نميبينند كارزاري در عرصهي فلسفه و يا مذهب
نيست. حتا متعصبترين بنيادگرايان نيز تمايلي به آوردن اين
استدلال ندارند كه كتاب مقدس مسيحيت نشان ميدهد كه چرا دولت
آمريكا نبايد پول مالياتدهندگان را براي كمك به كودكان فقير
هزينه كند تا بتوانند به دانشگاه راه پيدا كنند. مخالفان چپگراي
آنان هم ادعا ندارند كه ضرورت استفاه از پول مالياتدهندگان به
اين منظور بهنوعي فرمودهي مرجعي است كه كانت آن را «دادسراي
خرد ناب» خوانده است.
مناظرات
مطرح ميان اين دو جناح نوعاً وجههيي عمليتر دارند. جناح راست
مدعي است كه وضع مالياتهاي گسترده بهنفع فقرا به ايجاد يك
«دولت بزرگ»، حاكميت بوروكراتها، و اقتصاد بيرونق منجر خواهد شد.
جناح چپ قبول دارد كه در اين صورت خطر بوروكراتيك شدنِ بيش از حد
و ايجاد يك دولت بيش از حد تمركزيافته وجود دارد. اما چپها استدلال
ميكنند كه اين خطرات در مقابل ضرورت جبران بيعدالتيهاي عجين
با يك اقتصاد سرمايهداري اهميت چنداني ندارند ــ زيرا اقتصاد
سرمايهداري نظامي است كه ميتواند يكشبه هزاران نفر را از كار
بيكار كرده و آنان را در تأمين معيشت فرزندان خود و از آن بدتر در
امر تحصيل فرزندانشان با مشكلاتي حلناشدني مواجه كند. جناح راست
استدلال ميكند كه بيش از حد مايل به تحميل سلايق خود بر كل
جامعه است. و جناح چپ پاسخ ميدهد كه آنچه بهنظر جناح راست
«امري سليقهيي» است در واقع امري مربوط به عدالت است.
چنين
بحثهايي نه با استناد به تكاليف اخلاقيِ كلاً معتبر بلكه با استناد
به تجربهي تاريخي مطرح ميشوند ــ تجربهي نظارت بيش از حد و
مالياتبندي بيش از حد از يك سو و تجربهي فقر و فلاكت از سوي
ديگر. راستگرايان چپگرايان را متهم ميكنند كه ابلهاني احساساتي
ــ ليبرالهايي نازكنارنجي ــ اند كه نميفهمند براي شكوفايي
آزادي فردي بايد دولت را كوچك نگه داشت. در مقابل، چپگرايان
راستگرايان را به سنگدلي متهم ميكنند ــ به اين كه نميتوانند
يا نميخواهند خود را در موقعيت پدر و مادري تصور كنند كه آنقدر پول
ندارند كه بر تن دخترشان رخت و لباسي مثل رخت و لباس
همكلاسيهاياش بپوشانند. اينگونه مجادلات در سطحي عملي پيگيري
شده، براي پي گرفتن آنها به هيچگونه طول و تفصيل ديني يا
فلسفي نيازي نيست.
***
تا به
اينجا من دربارهي وضعيت كنوني اختلافنظرات سياسي در آمريكاي
معاصر سخن گفتم، و بر بيارتباطبودن فلسفه با چنين مشاجراتي تأكيد
گذاشتم. من استدلال كردم كه نه اتفاقنظر چپ و راست بر سر مصلحت
حفظ حكومت قانونمدار و نه اختلافنظر آنها بر سر نوع قوانيني كه
بايد وضع شوند هيچيك ربط چنداني به اعتقادات مذهبي يا
ديدگاههاي فلسفي ندارند. شما ميتوانيد مشاركت هوشمندانه و كارسازي
در بحثهاي سياسي در جوامع دموكراتيك معاصر، نظير آمريكا، داشته
باشيد و در عين حال هيچگونه علاقهيي هم به مذهب يا فلسفه
نداشته باشيد.
بهرغم
اين واقعيت، اين بحث هنوز هم هرازگاهي در ميان فلاسفه مطرح
ميشود كه آيا دموكراسي «مباني فلسفي» دارد يا نه، و اگر دارد اين
مباني چه ميتواند باشد. من اينگونه بحثها را چندان نافع
نميدانم. براي درك اين كه چرا چنين بحثهايي هنوز هم جريان
دارند بد نيست نكتهيي را به ياد آوريم كه من در آغاز سخنام
مطرح كردم: به هنگام وقوع انقلابهاي دموكراتيك قرن هجدهم،
جدال بين مذهب و فلسفه اهميتي داشت كه اكنون فاقد آن است. زيرا
براي آن انقلابها امكان استناد به گذشته وجود نداشت. آنها
نميتوانستند به موفقيتهايي اشاره كنند كه رژيمهاي دموكراتيك و
سكولاريستي به دست آوردهاند. زيرا تا آن زمان تنها تعداد
انگشتشماري از اينگونه رژيمها بر سر كار آمده، و آنها هم هميشه
موفق نبودند. بنابراين، تنها پشتوانهي اين انقلابها توجيه خود با
اتكا به اصولي فلسفي بود. حرف آنان اين بود كه، عقل و خرد وجود
حقوق بشر جهانشمول را نشان داده، پس ضروري است كه انقلابي به
پا شود و جامعه بر يك اساس عقلاني استوار گردد.
«عقل» در
سدهي هجدهم آنچيزي به شمار ميرفت كه دينستيزان بايد به
جبران فقدان آنچه دينداران «ايمان» ميخواندند ميداشتند. زيرا
انقلابيان آن دوران لزوماً دينستيز بودند. از عمده اعتراضات
انقلابيان اعتراض آنان به مساعدتي بود كه دينداران به برقراري
نهادهاي فئودالي و سلطنتي ميكردند. براي مثال، ديدرو واقعاً به
دنبال اين بود كه آخرين پادشاه را با رودههاي آخرين كشيش
حلقآويز كند. در آن دوران، آثار فيلسوفان سكولاريستي همچون
اسپينوزا و كانت اهميت بسياري در ايجاد جوّ فكرييي داشتند كه
فعاليتهاي سياسي انقلابي را دامن ميزد. كانت استدلال ميكرد كه
حتا كلام مسيح را بايد با اتكا به فرامين عقل مشترك جهانشمول
ارزيابي كرد. براي متفكران روشنگري چون جفرسون، پرداختن به اين
استدلال اهميت داشت كه عقل اساس بسندهيي براي ملاحظات اخلاقي
و سياسي بوده، به كشف و شهود نيازي نيست.
نويسندهي
«قانون آزادي مذهبي ايالت ويرجينيا» و «اعلاميهي استقلال آمريكا»،
جفرسون، يك روشنفكر چپگراي نوعي در دوران خود بود. جفرسون آثار
فلسفي بسياري خوانده بود و در واقع فلسفه را بسيار جدي ميگرفت.
او در «اعلاميهي استقلال» مينويسد كه «ما اينها را حقايق مسلمي
ميدانيم كه، انسانها همگي خلقتي برابر داشتهاند، كه خالقشان
حقوق سلبناپذير خاصي را به آنان بخشيده، كه از اين جمله است
حق زندگي، آزادي، و شادكاميجويي.» او، بهعنوان يك عقلگراي
روشنگر شايسته، با كانت همعقيده بود كه عقل سرچشمهي چنين
حقايقي بوده، و اين عقل براي هدايت ما به راه درست اخلاق و
سياست كفايت ميكند.
برخي از روشنفكران معاصر
غربي، از جمله يورگن هابرماس بهعنوان برجستهترين فيلسوف زنده،
بر اين باورند كه عقلگراييِ منتسب به «روشنگري» از جهت بسيار
مهمي محق بوده است. هابرماس معتقد است كه تأمل فلسفي در واقع
ميتواند راه درست اخلاق و سياست را به ما نشان دهد ــ چنين
تأملي ميتواند اصولي را آشكار سازد كه بهتعبير وي «اعتبار عام و
جهانشمول» دارند. بهنظر فيلسوفان بنيانباور (foundationalist)
، نظير هابرماس، فلسفه در حال حاضر همان نقشي را در فرهنگ ما ايفا
ميكند كه كانت و جفرسون براي آن قائل بودند. به بيان ساده،
تفكر آنچه را كه هابرماس «پيشانگاشتهاي ارتباط عقلاني» ميخواند
آشكار كرده، و به اين وسيله معيارهايي را مهيا ميكند كه ميتوانند
گزينههاي اخلاقي و سياسي را در مسير درست خود جهتدهي كنند.
بسياري از روشنفكران چپگرا
در آمريكا، و بهطور كل در غرب، اتفاقنظر دارند كه دموكراسي
يكچنين بنياني دارد. آنان همچنين بر اين باورند كه حقايق اخلاقي
و سياسي محوري خاصي وجود دارند كه، اگر دقيقاً بديهي نباشند، با
اين همه فوقفرهنگي و غيرتاريخياند ــ حقايقي كه محصول عقل
انساني به معناي دقيق كلمهاند، نه صرفاً ناشي از يك رشته
رخدادهاي تاريخي خاص. و نوشتههاي فيلسوفان بنيانستيز (anti-foundationalist)
ي چون خود من، كه استدلال ميكنند چيزي بهعنوان «عقل انساني»
وجود ندارد، آنان را مكدر و معذب ميكند.
با اين
حال، ما بنيانستيزان عقلگراييِ منتسب به «روشنگري» را تلاش
نابهجايي براي بلند شدن روي دست مذهب ميدانيم ــ تلاش براي
اثبات اين ادعا كه چيزي فوق و فراي تاريخ بشري وجود دارد كه
ميتواند بر مسند قضاوت دربارهي اين تاريخ بنشيند. بحث ما اين
است كه اگرچه برخي فرهنگها آشكارا بهتر از برخي فرهنگهاي ديگرند،
با اين حال هيچگونه معيار فوقفرهنگي در تعيين «بهتر بودن» وجود
ندارد تا ما با استناد به آن بگوييم كه جوامع دموكراتيك امروزي
بهتر از جوامع فئودالياند، يا جوامع مساواتطلب بهتر از جوامع
نژادپرست يا زنستيزند. ما مطمئن ايم كه حاكميت صاحبمنصباني كه
با انتخابات آزاد و توسط رأيدهندگاني باسواد و فرهيخته برگزيده
شوند بهتر از حاكميت كشيشان و پادشاهان است، اما تلاشي نداريم تا
حقانيت اين ادعا را بر مدافعان دينسالاري يا سلطنت اثبات كنيم.
ما گمان ميكنيم، اگر تاريخ نتوانسته باشد چنين مدافعاني را به
نادرستي ديدگاههايشان متقاعد كند، هيچچيز ديگري هم نخواهد
توانست.
استادان
فلسفهي بنيانستيزي چون خود من بر اين باور نيستند كه فلسفه در
حال حاضر همان اهميتي را دارد كه افلاتون و كانت براي آن قائل
بودند. اين از آن رو است كه ما گمان نميكنيم عالَم اخلاق
ساختاري دارد كه ميتوان با تأمل فلسفي آن را باز شناخت. ما
تاريخگرا هستيم زيرا با اين فرض هگل موافق ايم كه «فلسفه
زمانهي خود را انديشه كردن است.» بهگمان من، منظور هگل اين بود
كه رفتارهاي اجتماعي انساني بهطور عام، و نهادهاي سياسي بهطور
خاص، محصول موقعيتهاي تاريخيِ عيني و انضمامياند، و آنها را بايد
با اتكا به نيازهاي ناشي از اين موقعيتها مورد ارزيابي قرار داد.
هيچ راهي براي بيرون شدن از تاريخ بشري و ملاحظهي امور از
منظري جاودانه وجود ندارد.
فلسفه، با
اين ديد، تابع تاريخنگاري است. تاريخ فلسفه را بايد در چارچوب
موقعيتهاي اجتماعييي مورد مطالعه قرار داد كه آموزهها و نظامهاي
فلسفي را خلق كردهاند، به همان شيوهيي كه تاريخ هنر و تاريخ
ادبيات را مورد مطالعه قرار ميدهيم. فلسفه هيچگاه يك علم ــ
بهمعني نوعي انباشت رو به تزايد حقايق ماندگار ــ نبوده و هرگز
نخواهد بود.
اكثر
فيلسوفان غربيِ پيش از هگل عامگرا و بنيانباور بودند. همانگونه
كه آيزايا برلين مطرح كرده، تا پيش از پايان سدهي هجدهم،
متفكران غربي زندگي انسان را بهعنوان كوششي براي حل يك پازل
پيچيده در نظر ميگرفتند.
حتماً راهي
براي در كنار هم قراردادن اين قطعات وجود دارد. موجود سراسر خردمند،
موجود داناي كل، چه خدا و چه مخلوق خاكي داناي كل ــ هركدام را
كه ميخواهيد در نظر بگيريد ــ اصولاً قادر به سامان دادن و جفتوجور
كردن همهي اين قطعات در قالب يك الگوي منسجم است. هركسي كه
به اين كار دست زند در خواهد يافت كه اين دنيا چگونه دنيايي
است: چيزها چگونهاند، چگونه بودهاند، چگونه خواهند بود، چه
قوانيني بر آنها حاكم است، انسان چيست، رابطهي انسان با چيزها
چگونه است، و بنابراين انسان به چه چيز نياز دارد، چه آرزويي
دارد، و چگونه بايد اين آرزو را تحقق ببخشد.
اين ايده
كه عالم انديشه، از جمله عالم اخلاق، همچون يك پازل پيچيده
بوده، و فيلسوفان افرادي هستند كه مسئوليت سامان دادن و جفتوجور
كردن قطعات اين پازل را بر عهده دارند متضمن اين پيشفرض است
كه تاريخ واقعاً اهميتي ندارد: اين پيشفرض كه، زير آفتاب هرگز
هيچچيز تازهيي نخواهد بود. اين پنداشت با سه رخداد سست شد. نخست،
سيل انقلابهاي دموكراتيك پايان قرن هجدهم، بهويژه انقلاب
فرانسه و انقلاب آمريكا. دوم، جنبش رمانتيسم در ادبيات و هنرها ــ
جنبشي بر اين باور كه اين شاعر، و نه فيلسوف، است كه بيشترين
ياري را به پيشرفت اجتماعي رسانده است. و سوم، رخدادي كه اندكي
بعدتر به وقوع پيوست، پذيرش عمومي تلقي تكاملي داروين از روند
پيدايش نوع بشر.
از جمله اثرات حاصل از
اين سه رخداد ظهور فلسفهي بنيانستيزانه بود ــ ظهور فيلسوفاني
كه نگرش ناشي از باور به آن پازل پيچيده را به چالش ميكشند.
بهگفتهي اين فيلسوفان، سنت فلسفي غرب بهغلط پنداشته است
كه امور مانا و ايستا بر امور نو و ناپايدار ارجحيت دارند. افلاتون،
بهويژه، بهغلط رياضيات را بهعنوان الگوي شناخت در نظر
ميگرفت.
از منظر
بنيانستيزانه، چيزي بهعنوان سرشت انساني وجود ندارد، زيرا
موجودات انساني خود را در طي طريق خويش خلق ميكنند. آنان خود را
چنان خلق ميكنند كه شاعران اشعار خود را خلق ميكنند. چيزي
بهعنوان سرشت دولت يا سرشت جامعه وجود ندارد كه آن را بشناسيم
ــ تنها يك رشته تلاشهاي تاريخي كمابيش موفق براي به دست
آوردن آميزهيي از نظم و عدالت وجود دارد.
براي
توضيح بيشتر دربارهي تفاوت موجود ميان بنيانباوران و
بنيانستيزان، اجازه ميخواهم تا به همان ادعاي جفرسون رجوع كنم
كه ميگويد حق زندگي، حق آزادي، و حق شادكاميجويي حقوقي مسلم و
بديهياند. بنيانباوران اصرار دارند كه وجود چنين حقوقي يك حقيقت
عام و جهانشمول است، حقيقتي كه هيچ وجه خاصي ندارد كه بيشتر
با اروپا سنخيت داشته باشد تا با آسيا يا آفريقا، بيشتر با تاريخ
معاصر سنخيت داشته باشد تا با تاريخ باستان. آنان ميگويند كه،
موجوديت چنين حقوقي مانند موجوديت اعداد اصمي همچون جذر عدد دو
است ــ چيزي كه هركس مجدانه دربارهي آن فكر كند ميتواند آن را
بشناسد. چنين فيلسوفاني با اين ادعاي كانت موافقاند كه «آگاهي
اخلاقي مشترك» يك محصول تاريخي نبوده بلكه بخشي از ساختار قوهي
تعقل آدمي است. اين دستور مطلق كانتي را كه امر ميكند ما نبايد
از ديگر انسانها استفادهي ابزاري بكنيم ــ نبايد با آنها بهعنوان
يك شي برخورد كنيم ــ جفرسون و نويسندگان «اعلاميهي حقوق بشر»
هلسينكي به زبان سياسي صريحي ترجمه كردهاند. چنين ترجمانهايي
صرفاً صورتبنديهاي تازهي اعتقادات اخلاقييي هستند كه اگر در
حال حاضر بهصورت بديهي درست به نظر ميرسند حتماً در روزگار
افلاتون و اسكندر نيز همينگونه بودهاند. كار فلسفه اين است كه،
بهنوعي، با رويكردي عميقاً قلبي، آنچه را كه هماره درست و
حقيقي شمردهايم به ما يادآوري كند. از اين نظر، افلاتون حق داشت
كه بگويد شناخت اخلاقي موضوعي مربوط به يادآوري ــ موضوعي
پيشيني، و نه حاصل آزمون تجربي ــ است.
در مقابل،
بنيانستيزاني همچون خود من با هگل موافقاند كه دستور مطلق كانتي
يك انتزاع تهي است كه بايد با نوعي جزئيت انضمامي آن را پر كرد
كه فقط تجربهي تاريخي ميتواند در اختيار ما بگذارد. ما در مورد
ادعاي جفرسون درخصوص حقوق بشر بديهي هم همين نظر را داريم. از
ديد ما، اصول اخلاقي هرگز چيزي بيش از شيوههايي براي جمعبندي
مجموعهي خاصي از تجارب نيستند. «پيشيني» يا «بديهي» خواندن اين
اصول بهمعني اصرار بر استفاده از قياس بسيار گمراهكنندهيي است
كه افلاتون بين قطعيت اخلاقي و قطعيت رياضياتي كرده بود. هيچ
گزارهيي نميتواند هم استلزامات سياسي انقلابي داشته و هم
بهشكل بديهي درست و حقيقي باشد.
ما
بنيانستيزان معتقد ايم، گفتن اين كه فلان گزاره بديهي است
صرفاً يك سخنسرايي توخالي است. وجود حقوقي كه انقلابيان قرن
هجدهم مدعي برخورداري همهي انسانها از آنها بودند براي اكثر
متفكران اروپايي در هزار سالِ پيش از آن بديهي نبوده است. اين
كه امروزه وجود چنين حقوقي به نظر آمريكاييان و اروپايياني بديهي
ميرسد كه با اولين صحهگذاريها بر آن حقوق فاصلهيي بيش از دو
قرن دارند ناشي از آموزشهاي فرهنگي خاص است نه ناشي از نوعي
همسرشتي ميان ذهن آدمي و حقيقت اخلاقي.
ما
بنيانستيزان، در دفاع از ديدگاه خود، به واقعيات تاريخي ناگواري
چون اينها اشاره ميكنيم: مفاد «اعلاميهي استقلال» را دولت
ظاهراً دموكراتيك آمريكا تنها در مورد افرادي به اجرا گذاشت كه
ريشهي اروپايي داشتند. بانيان ايالات متحدهي آمريكا مفاد آن
اعلاميه را تنها در مورد مهاجراني به اجرا گذاشتند كه براي فرار از
چنگ حكومتهاي سلطنتي اروپا اقيانوس اطلس را پشت سر گذاشته بودند.
اين ايده كه بوميان آمريكا ــ قبايل سرخپوستي كه ساكنان بومي
اين كشور بودند ــ نيز از چنين حقوقي برخوردارند جدي گرفته نميشد.
سرخپوستان سركش بهسادگي قتلعام شدند. تنها صد سال پس از صدور
«اعلاميهي استقلال» بود كه شهروندان ايالات متحده كمكم حقوق
زنان را جدي گرفتند ــ كمكم اين سؤال در ذهنشان شكل گرفت كه،
آيا زنان آمريكايي هم بايد از همان فرصتهايي براي رسيدن به
شادكامي برخوردار شوند كه مردان آمريكايي از آن برخوردارند، يا نه.
تقريباً صد سال طول كشيد، و جنگ داخلي بسيار پرهزينه و
بيرحمانهيي در گرفت، تا آمريكاييان سياهپوست اين حق را پيدا
كردند كه ديگر برده نباشند. و صد سال ديگر طول كشيد تا با
آمريكاييان سياهپوست بهعنوان شهرونداني تمامعيار، و شايستهي
برخورداري از همان فرصتهايي كه در اختيار سفيدپوستان است، برخورد
شود.
اين
واقعيات مربوط به كشور من را گاهي براي آن نقل ميكنند كه نشان
دهند آمريكا مملكتي بهشدت مزور و رياكار بوده، و هيچگاه اعتراضات
موجود به وضع حقوق بشر در كشور خود را جدي نگرفته است. اما من فكر
ميكنم كه اينگونه حساب آمريكا را رسيدن نامنصفانه و گمراهكننده
است. يك دليل آن كه آمريكا در طول دو قرن به كشوري بهتر،
باانصافتر، برازندهتر، و بارورتر بدل شد اين بود كه آزاديهاي
دموكراتيك ــ بهويژه آزادي مطبوعات و آزادي بيان ــ اين امكان
را براي افكار عمومي فراهم كردند كه مردان سفيدپوست اروپاييتبار
را تحت فشار قرار دهند تا از برخورد نامناسب خود با سرخپوستان،
زنان، و سياهپوستان دست بردارند.
بهنظر من،
نقش افكار عمومي در گسترش تدريجي دامنهي حقوق بشر در
دموكراسيهاي غربي بهترين دليل براي ترجيح دادن دموكراسي به
ديگر نظامهاي حكومتييي است كه ميشود پيشنهاد كرد. تاريخ آمريكا
ترسيمكنندهي راهي است كه از طريق آن، جامعهيي كه عمدتاً
دغدغهي شادكامي مردان سفيدپوستِ صاحبسرمايه را داشت بهتدريج و
بهشيوهيي صلحآميز خود را به جامعهيي بدل كرد كه در آن زنان
سياهپوست تهيدست نيز سناتور، وزير، و قاضي ديوان عالي شدهاند.
تحولاتي كه در دويست سال گذشته در دموكراسيهاي غربي به وقوع
پيوسته براي جفرسون و كانت ميتوانست مبهوتكننده باشد. زيرا آنان
برخوردِ برابر با سياهپوستان و سفيدپوستان، يا اعطاي حق رأي به
زنان، را از اصول فلسفييي كه ابراز كرده بودند قابلاستنتاج
نميدانستند. بهت آنان نشانگر اين نكتهي بنيانستيزانه است كه
نگرش اخلاقي چيزي نيست كه مانند رياضيات محصول تأمل عقلاني
باشد. نگرش اخلاقي موضوعي مربوط به تصور آيندهيي بهتر، و
ملاحظهي نتايج كوششهايي است كه آينده را ميسازند. شناخت
اخلاقي، همانند شناخت عملي، عمدتاً حاصل دست زدن به آزمايش و
مشاهدهي نتايجي است كه در بر دارد. براي مثال، اعطاي حق رأي
به زنان نتايج مثبتي در بر داشته، اما نظارت تمركزيافته بر اقتصاد
يك مملكت نتايج مثبتي در بر نداشته است.
تاريخ
ارتقاي اخلاقي از عصر روشنگري به اين سو نشانگر اين واقعيت است
كه مسألهي اساسي دموكراسي به همان اندازه كه به آزادي بيان و
آزادي مطبوعات مربوط بوده، به توانايي شهروندان ناراضي براي
منصوب كردن مقاماتِ بهگزيده بهجاي مقاماتِ بدگزيده مربوط ميشود.
اگر كساني كه با آنان بدرفتاري شده مجالي براي اعلام رنج و درد
خود نيابند اين امكان هست كه در مملكتي انتخابات دموكراتيك برگزار
شود اما شاهد هيچگونه ارتقاي اخلاقي نباشيم. در حيطهي نظريه، اگر
حكومت مملكتي هرگز اقدامي در راستاي افزايش برابري فرصتها انجام
ندهد باز هم اين امكان هست كه آن را يك دموكراسي قانونمدار
بشماريم. اما در عمل، آزادي بحث و مناظره بر سر مسائل سياسي و
آزادي نامزد شدن براي كسب منصبهاي سياسي اين تضمين را ايجاد
خواهد كرد كه دموكراسي در مفهوم مساواتطلبي پيامد طبيعي دموكراسي
بهعنوان حكومت قانونمدار شود.
نتيجهي
اخلاقي موعظات بنيانستيزانهي من براي شما اين است كه براي
كشورهايي كه روند سكولار شدني را كه از مهمترين تأثيرات روشنگري
اروپايي بوده از سر نگذراندهاند، يا كشورهايي كه تا به حال تنها
شاهد ظهور حكومتهاي قانونمدار بودهاند، تاريخ فلسفهي غرب حوزهي
مطالعاتيِ چندان نافعي نيست. مطالعهي تاريخ موفقيتها و شكستهاي
تجارب اجتماعي گوناگون در كشورهاي دموكراتيك گوناگون كار بسيار
نافعتري است. اگر حق با ما بنيانستيزان باشد، بهجاي تلاش براي
بنا نهادن جامه بر اساس يك بنيان فلسفي، بايد براي آموختن از
پيشينههاي تاريخي تلاش كرد.